-
دوری
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:32
دوری ، عشقهای عادی را از بین می برد و عشق های بزرگ و جاودانی را تشدید می کند ؛ مانند باد که شمع را خاموش و آتش را شعله ور می سازد . ٠•●ஜ فرانسوا دولاروشفوکو ஜ●•
-
........
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:30
هیچگاه به بی تو بودن هایت عادت نخواهم کرد یا بمان ... یا... یا ، ندارد فقط بمان
-
تنهایی
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:27
ﺣﺴﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺟُﻔﺖ ﮔﯿﻼﺱ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺣﺎﻟﯿﺴﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ .. . ﺭﺿﺎ ﯾﺎﺭ ﺍﺣﻤﺪﯼ
-
کوتاه کن کلام...، بماند بقیهاش!
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:27
کوتاه کن کلام...، بماند بقیهاش! مرده است احترام...، بماند بقیهاش! از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود آن هم نشد حرام...، بماند بقیهاش! هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت؛ آمد به انتقام... بماند بقیهاش! شمشیرها تمام شد و نیزهها تمام شد سنگها تمام...، بماند بقیهاش! گویا هنوز باور زینب نمیشود بر سینهی امام؟!......
-
خدا
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:26
خداوندا نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی و نه آنقدر بدم که رهایم کنی! میان این دو گم شده ام، هم خودم و هم تو را آزار می دهم! هر چه تلاش کردم نتوانستم آنی شوم که تو می خواهی و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهایم کنی! خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن !
-
گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:24
گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را تا زودتر از واقعه گویم گله ها را چون آینه پیش تو نشستم که ببینی در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را پر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست از بس که گره زد به گره حوصله ها را ما تلخیِ "نه" گفتنمان را که شنیدیم وقت است بنوشیم از این پس "بله" ها را بگذار ببینیم بر این جغد...
-
خدا
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:24
در سال قحطی عارفی غلامی دید که شادمان بود؛ گفت: چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟ گفت: من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد. عارف گفت: "از خودم شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران...
-
مادر
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:23
"قند" خون مادر بالاست دلش اما همیشه "شور" می زند برای ما اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید ! حرفها دارد چشمان مادر گویی زیرنویس فارسی دارد ! دستانش را نوازش می کنم داستانی دارد دستانش ... وقتی پشت سر پدرت از پله ها پایین می روی و میبینی چقدر آهسته می...
-
.........
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:23
خیلی بد است وقتی کسی کارش با شما تمام می شود ، رفتارش تغییر کند ... ٠•●ஜ میشل فوکو ஜ●•
-
درد
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:23
هــر قلـبی "دردی" دارد … فقــط نحوه ی ابراز آن متــفاوت است! برخــی آن را در چشــمانــشان پنــ ـهــان می کنند و برخــی در لبــخنـدشان…
-
محبت
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:22
ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺩﻝ ﮐﻮﺯﻩ ﺁﺏ، ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻥ ﺳﻨﮓ ﺷﮑﺴﺖ ﺑﺴﺘﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺗﺎ ﺍﮔﺮ ﺁﺏ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﯿﻨﻪﯼ ﭘﺎﮐﺶ ﺭﯾﺰﻧﺪ، ﺁﺑﺮﻭﯾﺶ ﻧﺮﻭﺩ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ، ﻧﺎﺯ ﮔﻞ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯿﻢ ﺣﻖ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺑﻮ ﺑﺪﻫﯿﻢ ﻭ ﻧﺨﻨﺪﯾﻢ ﺩﮔﺮ ﺑﻪ ﺗَﺮَﮎﻫﺎﯼ ﺩﻝ ﻫﺮ ﮔﻠﺪﺍﻥ … ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻧﺨﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺑﺴﺖ، ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮕﺮﺩﺩ ﻓﺮﺩﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺒﯽ...
-
..........
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:22
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ؟ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ ﺳﻘﻒ ﮔﻔﺖ : ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮ … … ﺳﺎﻋﺖ ﮔﻔﺖ : ﻫﺮ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﮔﻔﺖ : ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﻴﻨﺪﻳﺶ ﺗﻘﻮﻳﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺵ ﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻑ ﻫﺎﻳﺖ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫُﻞ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ...
-
............
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:22
در می زنند کیست؟ گردوخاکِ تنهایی ام را جارو می زنم زیرِ فرش لبخندی بر صورتم می گذارم وَ در را باز می کنم ... - مرام المصری
-
.........
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:21
ﺑﺎﻳﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻢ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﺗﻮﻯ ﭼﻤﺪﺍﻧﺖ ﺗﻮ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﻴﻜﻨﻰ ...
-
شنبه
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:21
از امروز که شنبه است من و تو خواهیم خواند... ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻏﻢ ﺣﺴﺎبى ﻧﻴﺴﺖ... ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﻛﺎﺭى ﻧﻴﺴﺖ... ﺩﻟﻢ مى ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ امروز، ﺭﻫﺎ ﺳﺎﺯﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻏﻢ ﻭ ﺩلتنگى ﻭ ﺗﺸﻮﻳﺶ... ﻣﻦ ﺍﺯ این ﺷﻨﺒﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ!... ﻭ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺟﺴﻢ ﻭ ﺭﻭﺣﻢ ، ﻣﻬﺮﺑﺎنى ﻫﺎ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻛﺮﺩ... ﻭ ﺍﺯ ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ، ﻗﺮﺍﺭى ﺗﺎﺯﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ... ﺗﺒﺴﻢ ﻫﺪﻳﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ......
-
............
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:20
......... زاهدی گوید: جواب سه نفر مرا سخت تکان داد. اول: مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت: ای شیخ خدا میداند که فردا حال من و تو چه خواهد بود! دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده ای گل الود میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نلغزی. گفت:من بلغزم باکی نیست بهوش باش تو...
-
........
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:20
تصور کن یک روز صبح که از خواب بیدار میشی ببینی به جز خودت هیچ کس توی دنیا نیست و تو صاحب تمام ثروت زمین هستی اون روز چه لباسی می پوشی؟ چه طلایی به خودت آویزون می کنی؟ با چه ماشینی گردش می کنی؟ کدوم خونه رو برای زندگی انتخاب می کنی؟ واقعا چشماتو ببند و تصور کن..... شاید یک نصفه روز از هیجان این همه ثروت به وجد بیای...
-
............
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:19
ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺣﺮﻓﺖ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﻤﻨﺪ، ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺮﻓﺖ ﺭﺍ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ، ﺣﺎﻻ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ، ﮐﻪ [ او ] ﭼﻪ ﺯﺟﺮﯼ ﻣﯿﮑﺸﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺁﺩﻡ ﺣﺮﻓﺶ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻫﯿﭻ،ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ... ﺩﮐﺘﺮ ﻋﻠﯽ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ
-
.........
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:19
تا زمانی که حافظه داری، دیروز با تو خواهد بود؛ تا زمانی که امید داری، فردا منتظر تو خواهد بود؛ تا زمانی که عشق داری، امروز زیبا خواهد بـــود … !
-
..........
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:19
در سرزمینی که،سایه ی آدم های کوچک،، بزرگ شد،، در آن سرزمین،، آفتاب در حال ِ غروب است!
-
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:19
رهی معیری: در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم...
-
رنگین کمان
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:16
این روزها یکـــرنگ که باشی چشمشان را می زنی..! خسته می شوند از رنگ تکـــراریت… این روزهـــا دوره رنگین کمــــان هاست..!
-
من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:16
من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم پـیـششـان سـر بـر نمی آرم ، رعایت می کنم همچـنـانکـه بـرگ خـشـکـیده نمـاند بـر درخـت مـایـه ی رنـج تـو بـاشـم رفـع زحمـت می کنم این دهـــــان بـاز و چـشم بی تحرک را ببخش آنـقــدر جــذابـیـت داری کـه حـیـرت می کـنـم کـم اگـر با دوسـتـانم می نشینم جـرم تـوست هر کسی را دوست دارم در...
-
....
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:15
ﺍﺯ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺟﺎﻥ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﺪﯾﻮﻥ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺪﻝ ﺑﺎﻻﯾﺶ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﺩ... ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ چقدر احمقانه هست !!!! از یک قهوه تلخ انتظار فال شیرین داشتن. ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ﺯﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩﺵ ﺭﺳﯿﺪ ﻭﺭﻧﻪ ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﻣﺰﺍﺭﺵ ﺁﺏ ﭘﺎﺷﯿﺪﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ. ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ﺯﻧﺪﮔﯽ...
-
؟؟؟
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:14
چه سخت است تنگ ماهی بودن اگر بشکنی قاتلی و اگر نشکنی زندانبان خوش به حال آب ! اگر از خودخواهی کسی به تنگ آمده ای، او را خوار مساز؛ بهترین راه آن است که چند روزی رهایش کنی. گاهی شاپرکی را از تار عنکبوت میگیری تا خیلی آرام رهایش کنی،شاپرک میان دستانت له میشود.... نیت تو کجا و سرنوشت کجا هنگامی که...
-
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:14
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به...
-
...
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:13
ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺳﺖ... ﻣﯿﮕﻦ ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﮔﺮﮒ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺖ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﻪ، ﺳﺮﯾﻊ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺷﻮ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ، ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻨﺖ ﺭﻭ ﺑﻮ ﻣﯿﮑﺸﻪ ﻭ ﺭﺍﻫﺸﻮ ﻣﯿﮑﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﺮﻩ، ﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ بوﯼ ﺗﻨﺖ ﺭﻭ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻩ، ﻭ ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻪ، ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺎﺭﻩ، ﻭ ﺑﻬﺖ ﺣﻤﻠﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ...!!! ﺍﻣﺎ؛ ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ... ﻋﺮﯾﺎﻥ ﻧﺸﺪﻩ، ﺗﻮﺭﺍ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺭﺩ، ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺕ...
-
؟؟
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:13
کل آب اقیانوس هم نمی تواند یک قایق را غرق کند،مگردر آن رخنه کند.پس تمام عوامل منفی دنیا قادر نیستند شما را ناتوان کنند مگر اینکه بگذارید به درونتان رخنه کند
-
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:13
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه ای بسا باغ و...
-
(طرز نگاه به زندگی)
جمعه 23 آبانماه سال 1393 08:12
(طرز نگاه به زندگی) صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت: " مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!(smiley) فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود " امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت(happy) پس فردای...