-
عشق این باشد
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 16:23
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید. به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم . آنها پرسیدند: آیا شوهرتان خانه است؟ زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.» عصر وقتی شوهر...
-
فرق دیوانه و احمق
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 14:12
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد . هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها...
-
قضاوت
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 14:11
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد . مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت،...
-
دوست
جمعه 2 مهرماه سال 1389 13:31
دو دوست با پای پیاده از جاده ای عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد . آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند...
-
خانه دوست
جمعه 2 مهرماه سال 1389 13:29
هر کسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایـم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بیرنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبـم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم : ای یار خانه ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست ؟؟
-
دوستی
جمعه 2 مهرماه سال 1389 13:27
من دلـم می خواهد خانه ای داشته باشم بر دوست کنج هر دیوارش دوست هایـم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو
-
بهشت و جهنم
جمعه 2 مهرماه سال 1389 13:26
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز...
-
گل سرخی برای محبوبم...
جمعه 2 مهرماه سال 1389 13:25
" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود.از یک کتابخانه...
-
دیوانه
جمعه 2 مهرماه سال 1389 13:22
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد . هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها...
-
خیام
جمعه 2 مهرماه سال 1389 13:20
-
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 16:24
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا چون کنم دل به چنین روز زدلدار جدا ابر و باران و من و یار ستاده به وداع من جدا گریه کنان ابر جدا,یار جدا سبزه نو خیز و هوا خرم و بستان سرسبز بلبل روی سیه مانده زگلزار جدا دیده از بهر تو خونبار شد, ای مردم چشم مردمی کن مشو از دیده ی خونبار جدا نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این مانده...
-
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
یکشنبه 14 شهریورماه سال 1389 20:38
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد آه از دمی که تنها ، با داغ او چو لاله در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد امشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین ، فرهاد رفته باشد خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد از آه دردناکی سازم خبر دلت را وقتی که کوه صبرم...
-
پل
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 13:48
دختران روستا به شهر فکر می کنند! دختران شهر در آرزوی روستا می میرند! مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند! مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند! کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 13:40
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم فدای چشم تو ساقی به هوش باش که مستم کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر به شرط آن که نگیرند این پیاله زدستم زسنگ حادثه تا ساغرم درست بماند به وجه خیر و تصدق هزار توبه شکستم چنان که سجده برم بی حفاظ پیش حمالت به عالمی شده روشن که آفتاب پرستم کمند زلف بتی گردنم ببست به مویی چنان کشید...
-
خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 11:37
خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی روشنی بخش از آنم که بسوزم...
-
آی آدمها
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 11:25
آی آدمها آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن زمان که تنگ می...