این ارزوی من برای شماست در اخرین روز مهر ،
مهرتان مستدام.
لواشکانه به دندان نشسته ای جانم
بگو که دل بکنم از تو یا که دندانم ؟
تمام مزه دنیا به ترشرویی توست
فدای تنگی خلقت لبان خندانم
چه خوب آمدی امشب که مانده بودم باز
چگونه این دل درمانده را بپیچانم
زغال چشم سیاه و دوسیب گونه تو
بساط عیش مهیاست پای قلیانم
خمیر بوسه ور آمد سخن بگو با من
که تا تنور لبت گرم شد بچسبانم !
به دکمه دکمه پیراهنت قسم هرشب
به یاد صبح تنت تا سپیده بارانم
اگر چه چشم پر از خواب و جاده هموار است
به شوق سیب لبت تا بهشت می رانم !
مست مستم ساقیا دستم بگیر
تا نیفتادم ز پا دستم بگیر
بر در میخانه با زنجیر عشق
بسته ای پای مرا دستم بگیر
دردمندم عاشقم افسرده ام
ای به دردم آشنا دستم بگیر
اوفتادم سخت در گرداب عشق
این دم آخر بیا دستم بگیر
من که بر این سینه چون آینه
می زنم سنگ تو را دستم بگیر
ﭘﯿﮏ ﺍﻭﻝ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﺭﯾﺨﺖ
ﺁﺑﺮﻭﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻩ ﻣﯿﺨﺎﻧــــﻪ ﺭﯾﺨﺖ
ﭘﯿﮏ ﺩﻭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺸــــﻖ ﺍﻭ ﺯﺩﯾﻢ
ﺑﺎﺩﻩ ﺳﺮ ﺷﺪ ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻫﻮﻫﻮ ﺯﺩﯾــﻢ
ﭘﯿﮏ ﺳﻮﻡ ﺭﺍ ﺯﺩﯾﻢ ﻭ ﺳﻮﺧﺘﯿـــــﻢ
ﺗﺎﺭ ﺩﻝ ﺑﺮ ﭘﻮﺩ ﻣﺴﺘــــــﯽ ﺩﻭﺧﺘﯿﻢ
ﭘﯿﮏ ﭼﺎﺭﻡ ﭘﯿﮏ ﺍﻫﻞ ﺭﺍﺯ ﺑــــﻮﺩ
ﺳﺎﻗﯽ ﺑﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﺭﮔﺎﻥ ﺩﻣﺴﺎﺯ ﺑــﻮﺩ
ﭘﯿﮏ ﭘﻨﺠﻢ ﭘﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺩﺭﯾـــﺪ
ﻣﮋﺩﻩﺀ ﮐﺸﻒ ﻭ ﺷﻬﻮﺩ ﺩﻝ ﺭﺳﯿــﺪ
ﭘﯿﮏ ﺷﺸﻢ ﻫﻤـــــــﺮﻫﯽ ﺩﺍﺭ ﺑـﻮﺩ
ﺷﻮﻕ ﻭﺻﻞ ﻭ ﻭﻋﺪﻩﺀ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺑـﻮﺩ
ﭘﯿﮏ ﻫﻔﺘﻢ ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻗـــﯽ ﺷﺪﯾـﻢ
ﺳﺎﻗﯽ ﻭ ﺟﺎﻡ ﻣﯽ ﻭ ﺑﺎﻗـــﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﻫﻔﺖ ﭘﯿﮏ ﻋﺸــــــﻖ ﻣﺴﺘـــــــﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺳﺎﻗــــــﯽ ﺍﻣﺸﺐ ﻣـــــﯽ ﭘﺮﺳﺘﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
دوست من!
همیشه رو به نور بایست،اگر میخواهی تصویرت در زندگی سیاه نیفتد...
همیشه خودت را نقد کن،اگر میخواهی کسی تو را به نسیه نفروشد...
و سعی کن استاد تغییر باشی،نه قربانی تقدیر...
در زندگیت به کسی اعتماد کن که بهش ایمان داری،نه احساس...
و هرگز بخاطر مردم تغییر نکن!
این جماعت هر روز تورا جور دیگر میخواهند...
مردم شهری که همه در آن میلنگند،به کسی که درست راه میرود میخندند...!!!!
ﺗﻮ ﻏﻠﻂ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﻝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺒﺮﯼ ،
ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻏﺮﻕ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﺒﺮﯼ ،
ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﻣﻦ ِ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ،
ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻏﻮﺍ ﺑﺒﺮﯼ ،
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺩﺍﺩ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﮐﻪ ﮐﻨﯽ ﻣﺠﻨﻮﻧﻢ ؟
ﺑﻪ ﭼﻪ ﺣﻘﯽ مثلا ﺷﻬﺮﺕ ﻟﯿﻼ ﺑﺒﺮﯼ ؟
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍصلا ﭼﻪ ﮐﻪ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﻭ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﻠﻨﺪ ؟
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﺷﺐ ﯾﻠﺪﺍ ﺑﺒﺮﯼ ؟
ﺑﺨﻮﺭﺩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﭘﯿﮏ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺎﺩﺕ !
ﺁﻩ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮﯼ !
ﮐﺒﮏ ﮐﻮﻫﯽ ﺧﺮﺍﻣﺎﻥ ، ﺳﺮ ﺟﺎﯾﺖ ﺑﺘﻤﺮﮒ !
ﻫﯽ ﻧﺨﻮﺍﻩ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺻﯿﺎﺩ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺒﺮﯼ ،
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭ ِ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ !
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﻠﮏ ﻧﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺎ ﺑﺒﺮﯼ !
ﻟﻌﻨﺘﯽ ، ﻋﻤﺮ ﻣﮕﺮ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺁﻭﺭﺩﻡ ؟
ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻭﻋﺪﻩ ﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺒﺮﯼ ؟
ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ، ﻭﺭﺩﺍﺭ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮔﻢ ﺷﻮ !
ﺑﻪ ﺩﺭﮎ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﺮﯼ ﯾﺎ ﺑﺒﺮﯼ
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
کاشکی همه ما یاد بگیریم موقع مشکلات به جای نصیحت و سرزنش مشکل را حل کنیم.
روی هر جمله 1 دقیقه فکر کن ؛
1.دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی از ان استفاده کنی بلکه فرمان است که مسیر را به راه درست هدایت می کند.
2.می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.
3.دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه
4.تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می ره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت
5.دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.
6.اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این اخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان
7.وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره
خاطره ای از استاد دکتر شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران که می گفت:
زن زیبـاســت ...
چه آن زمان که از فرط خستگی چهره اش در هم است...
چه آن زمان که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش..
چه آن زمان که فریاد می زند بر سرت ... و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را مبینی...
چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند...
زن زیباست... آن زمانی که خسته از همه تُهمتها و نابرابریها باز فراموشش نمی شود؛
مادر است، همسر است،
راحت جان است ... زن زیباست ... زمانی که لطافت جسم و روحش را توأمان درک کردی ...
زمانی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی ...
زمانی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی ...
آری زن زیباست
گاهی چه اصراربیهوده ایست....
اثبات دوست داشتنمان به آدم ها
معرفت های بی جایمان
مهربانی کردن های الکیمان....
وتلاش های بی مورد برای حفظ رابطه هایمان!...
وقتی برای آدمهای
امروزی خوبی وبدی یکی است.....