مادر


مادرم ،پیامبری بود

با یک زنبیل پر از معجزه

یادم هست در اولین سوز زمستانی

النگویش را به بخاری تبدیل کرد.


تارا محمد صالحی

..


دیگر چیزی نمانده طاقت من ...

یک کبریت بکشَم

تمام می شود .

عباس معروفی

زلف


در شب تار، پی دزد دویدن جهل است
دل اگر برد ز من زلف، حلالش کردم...

کاش قلبم درد پنهانی نداشت


کاش قلبم درد پنهانی نداشت
    چهره ام هرگز پریشانی نداشت
        کــــاش برگ  آخر تقویم عشق
            خبر از یک روز بارانی نداشت
                کاش می شد راه سخت عشق را
                    بی خطر پیمود و قربانی نداشت
                        کاش میشد عشق را تفسیر کرد
                            دست و پای عشق را زنجیر کرد

تعزیه


دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود
عروسک و قمقمه اش را محکم زیربغل میگیرد
شمر باهیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین میچرخد و نعره میزند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید
 دختر با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود
 از مقابل شمر میگذرد، مقابل امام حسین می ایستد و به لب های سفید شده اش زل میزند قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا میدهد، مقابل او می گیرد
 شمشیر از دست شمر می افــتــــد و رجزخوانی اش قطع میشود
دخترک می گوید: "بخور برای تو آوردم" و بر میگردد روبروی شمر می ایستد
مردمک های دخترک زیر لایه براق اشک میلرزد
 توی چشم های شمر نگاه میکند و با بغض میگوید: بـــابـــای بــــــد...

محبت


آدمای زنده به گل و محبت نیاز دارن ومرده ها به فاتحه
ولی ما گاهی برعکس عمل میکنیم!
به مرده ها سر میزنیم و گل میبریم براشون ولی راحت فاتحه زندگی بعضیارو میخونیم !
گاهی فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست
بیائیم ساده ترین چیز رو ازهم دریغ نکنیم:
محبت

عصبانیت


ﺍﺳﺘﺎﺩﻯ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﻰ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺩﺍﺩ ﻣﯽﺯﻧﯿﻢ؟
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ، ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯾﻤﺎﻥ
ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺩﻫﯿﻢ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ گفت: ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﺍﻣّﺎ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﻯ ﮐﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮐﻨﺎﺭﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺩﺍﺩ ﻣﯽﺯﻧﯿﻢ؟؟؟
ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ:
ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻗﻠﺐ
ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭﻧﺪ ﺩﺍﺩ ﺑﺰﻧﻨﺪ.
ﻫﺮﭼﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ باشد، ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺻﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﮐﻨﻨﺪ.
ﺳﭙﺲ ﺍﺳﺘﺎﺩ ادامه داد: ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﻰ ﺑﺎﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، ﭼﺮﺍ؟ﭼﻮﻥ ﻗﻠﺒﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺧﯿﻠﻰ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ، ﺣﺘﻰ ﺣﺮﻑ
ﻣﻌﻤﻮﻟﻰ ﻫﻢ ﺑﺎﻫﻢ ﻧﻤﯽﺯﻧﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻫﻢ ﻧﺠﻮﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻋﺸﻘﺸﺎﻥ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ، ﺳﺮ ﺍﻧﺠﺎﻡ، ﺣﺘﻰ ﻧﺠﻮﺍ ﻫﻢ نمی‌کنند ﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.

ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯽﺯﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﯽ.
ﺑﯿﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻭ ﺧﺪﺍ ﻫﯿﭻ ﻓﺎﺻﻠﻪﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﻫﻤﻪ ﺷﻠﻮﻏﯽﻫﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ..!

( ﮐﻮﺭﻭﺵ بزرگ )


ﺣﺎﮐﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﺷﺐ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺸﺎﻥ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺻﺒﺢ ﻣﯿﺮﺳﺪ , ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ
ﻣﯿﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻧﯿﺎﯾﺶ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ....
( ﮐﻮﺭﻭﺵ بزرگ )
7

یاد دارم در غروبی سرد،سرد....


یاد دارم در غروبی سرد،سرد....
میگذشت از کوچه ما دوره گرد....
داد میزد کهنه قالی میخرم،کاسه و ظرف سفالی میخرم....
گر نداری کوزه خالی میخرم....
اشک در چشمان بابا حلقه زد....
عاقبت اهی کشید بغضش شکست....
اول ماه است و نان در سفره نیست....
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟؟؟؟
بوی نان تازه هوشش برده بود....
اتفاقا مادرم هم روزه بود....
خواهرم بی روسری بیرون دوید....
گفت اقا سفره خالی میخرید؟؟؟؟؟

گاهی


گاهی بعضی‌ها با ما جور در می‌آیند، اما همراه نمی‌شوند،
گاهی نیز آدم‌هایی را می‌یابیم که با ما همراه می‌شوند اما جور در نمی‌آیند.
بعضی وقت‌ها آدم‌هایی را دوست داریم که دوستمان نمی‌دارند، همان گونه که

آدم هایی نیز یافت می‌شوند که دوستمان دارند، اما دوستشان نداریم....
به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می‌خوریم و همواره بر می‌خوریم،
اما آنانی را که دوست می‌داریم را همواره گم می‌کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی‌خوریم!

برخی ما را سرِ کار می گذارند، برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی‌اند و روحشان چنان گرفتار حفره‌های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پُر کردن یک حفره خالیِ درونِ آنان را ندارد.
برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره‌ای، هیچ خلأیی ندارند تا ما برایشان پُر کنیم.
برخی می‌خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی‌بینند و نمی‌یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می‌شوند...

گاه ما برای یافتن گمشده خویش ، خود را می‌آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می‌رویم و همه چیز را به کف می‌آوریم و اما «او» را از کف می دهیم.

گاهی اویی را که دوست می‌داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی‌کنی. تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری.
گاه نیز چنین کسی تو را رها می‌کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می‌آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه‌های گم شده.

او شاید به تو بیاموزد که خود ، به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیفتی، حرکت کنی. او به تو می‌آموزد و تو را ترک می‌کند، اما پیش از خداحافظی می‌گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می‌گوید و می‌رود، و آغازِ راه برایت دشوار است.

این آغاز ، این زایش ، برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.
تو آهسته آهسته بلند می‌شوی، و راه می‌افتی و می‌روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می‌شود، اما آبدیده می‌شوی و می‌آموزی که از جاده‌های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی ...
.....
شل سیلور استاین