نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
(طرز نگاه به زندگی)
صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت: " مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!(smiley)
فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود " امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت(happy)
پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود "اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد !(teeth)
روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!! فریاد زد،ایول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!(laugh)
همه چیز به نگاه تو بر میگرده !(nerd)
میتونی از زندگی لذت ببری یا ازش ناامید بشی...
ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﻫﺮ ﺑﻮﺳﻪ ... ﺑﺎ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﻗﻄﻌﻦ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﯼ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺷﮑﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﮔﺮ ﭼﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﯼ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻧﻢ ... ﺩﻟﺒﺮ
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮﯾﯽ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﯼ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺟﺴﻢ ﺍﻡ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺍﺳﺖ
ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺭﻭﺡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﺪﻥ ﺩﺍﺭﻡ
ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺗﻦ ﭘﻮﺵ ﺍﺳﺖ
ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺗﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﻡ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺣﻞ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
ﭼﻨﺪﯼ ﺳﺖ ﺩﺭ ﺳﺮ ﻓﮑﺮ ﺟﻨﮕﯽ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺩﺍﺭﻡ
یه وقتایی باید رفت! ...
اونم با پای خودت! ...
باید جاتو تو زندگی بعضی ها خالی کنی! ...
درسته تو شلوغیاشون متوجه نمبشن چی میشه! ...
ولی بدون! ...
یه روزی! ... یه جایی! ...
بدجوری یادت می افتن که دیگه دیر شده...
هرکسی را هست معبودی دگر
در دل او هست مقصودی دگر
جمله را معبود نه غیر هوا
لحظه ای ناکرده طی راه خدا
از برای شهرت و نام و ریا
میگذارد ذکر و تسبیح و دعا
وین دگر از مذهبش لاف و گزاف
جز تعصب نبودش هیچ اعتراف
عین مذهب را عبادت کرده است
مستی و تقلید عادت کرده است
این ندانسته که مذهب،مذهبست
سوی مذهوب الیهی کان رب است
این ندانسته که مذهب هست راه
نیست از بهر پرستش چون اله
نی دمی الله پرستی می کند
بلکه بی ره ، ره پرستی می کند
گر تو حق را می پرستیدی دمی
داشتی با حق پرستان همدمی
گر تورا بویی ز حق در جان بدی
کی چنین مغرور و سرگردان بدی؟
ذوق عرفان گر تو باور داشتی
حق شناسان را نکو پنداشتی
ساقیا ! مستم کن از جام الست
تا به مستی وانمایم هرچه هست
ساقیا ! ز اهل خلاصم کن دمی
عارف توحید خاصم کن دمی
صحبت عرفان کجا و دیو و دد ؟
خست ابنای جنسم میکشد
تا به کی باشم به کنجی منزوی؟
با رفیقان خبیس و دنیوی ؟
گرچه در صورت شبیه آدمند
لیک در معنی ز حیوان بس کم اند
چون برآمد آفتاب معرفت
میگشاید شهپر عالی صفت
ملاصدرا
شاید از اول نباید عاشق هم می شدیم
این درست... اما جدایی اشتباهی دیگر است
در شب تلخ جدایی عشق را نفرین مکن
این قضاوت... انتقام از بی گناهی دیگر است
پای کسی غیــر از تو حاشا در میان باشد
وقتی که چشمت راوی این داستان باشد
تو باشی و فکر کسی باشم؟چه کس دیده
هرگــز دو تا خورشید در یک آسمـان باشد؟
تلخی تو دلچسب چون سیگار بعد از چای
رسم است زیبــا رو کمی نا مهربان باشد!
گیسوی خودرا وا مگیر از دست من ، مگذار
این کشتـی ِ طوفــان زده بی بادبان باشد
یک شهر کشته مرده ات هستند و حق دارند
سخت است قلبــی از نگاهت در امان باشد
خالی است دستانم ولی زیبایی ات گم بود
شاعر اگـر می خواست فکر آب و نان باشد
تقویم حرف مفت دارد می زند خانم!
پیرم ولی آدم دلش باید جوان باشد...
لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن
بیـن روح و بدن ات فاصله تعیین کردن
نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک"
نتوانست، بنا کـــرد بــــه توهیـــن کردن
زیـــر بار غم تـو داشت کسـی له می شد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن
آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام
که نمانده است توانایی نفرین کردن
"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیــاز است به تلقین کردن
"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست"
خط مزن نقش مرا مـوقـــع تمریــن کردن!
وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از ایـــن کردن