رفاقت من با تو حکایت "قهوه" ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم! که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟ و انقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم..
تمام که شد فهمیدم باز قهوه میخواهم حتی تلخ تلخ ...
من اینجام!
جایی که وقت رفتنت ایستاده بودی
و مرا نگاه میکردی...
آمده ام اینجا تا ببینم
از اینجا چه گونه بودم که اشکهایم را ندیدی...؟؟؟
دردناک است دوست بداری
وگمان بداری که.... دوستت دارد
حال آنکه او یگانه هستی تو باشد
و تو یکی از هزاران لذت....او....!!!
خداوندا ....تمام حرف دلم این است من عشق رابه نام توآغازکرده ام...درهرکجای عشق که هستی آغازکن مرا
ببین دلخوری، باش!
عصبانی هستی، باش!
قهری، باش!
هر چی می خوای باشی، باش!
ولی حق نداری با من حرف نزنی؛ فــَهمیــدی؟!
چرا هر بار که با خودم می گم --- به جهنم که رفت
باز
بغض گلوم و می گیره
آخر پاییز شد و همه دم میزنند از شمردن جوجه ها!!!!
اما تو بشمار
تعداد دل هایی را که به دست آورده ای....!
بشمار تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشانده ای...!
... بشمار تعداد اشک هایی که از سر شوق و یا غم ریخته ای...!
فصل زردی بود اما تو چقدر سبز بودی
نگران جوجه ها هم نباش آن ها را بعدا با هم میشماریم
ودر آخر
" امید وارم همه ی لحظه های پایانی پاییزت "
"پر از خش خش آرزو های قشنگ باشد"