عشق

حکایت عشق ...
حکایت قهوه ای است که به یادت ،
" تلخ " نوشیدم !
و با هر جرعه اش اندیشیدم ،
که طعمش را دوست دارم یا نه ؟!
... .
آن قدر ماندم بین دوست داشتن و نداشتن که ...

تمام که شد فهمیدم باز قهوه می خواهم !
حتی . . .
تلخ ِ تلخ !
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد